یکی از دو راهب گفت:"دختر جان، من کمکت می کنم." و بی درنگ او را در میان بازوان خود گرفت و آن سوی گودال بر زمین گذاشت.
راهب دیگر، هیچ نگفت. دوباره به راه افتادند. تا اینکه شب هنگام به دیری رسیدند. وقت عبادت بود. پس از نماز، راهب دوم دیگر نتوانست خودداری کند و گفت:"برادر،تو خوب می دانی که لمس زنان بر ما راهبان حرام است، خصوصا زن های جوان و زیبا.پس تو چرا این کار را کردی؟"
راهب اولی جواب داد:"من آن دخترک همانجا رها کردم اما تو هنوز او را همراه آورده ای."
يك زوج در اوايل ۶۰ سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن. ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين. خانم گفت: اوووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم. پري چوب جادووييش رو تكون داد و اجي مجي لا ترجي دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك
QM۲ در دستش ظاهر شد. حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت: خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري ۳۰ سال جوانتر از خودم داشته باشم. خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!! پري چوب جادوييش و چرخوند و……… اجي مجي لا ترجي و آقا ۹۲ ساله شد! پيام اخلاقي اين داستان مردها شايد موجودات ناسپاسي باشن ، ولي پريها… مونث هستند !!!!!!!!بعد از مدتها وبگردی بی هدف تصمیم به ایجاد این وبلاگ گرفتم . بالاخره آدم باید از یک جا شروع کنه
به هر حال این طفل نوپا به کمک شما احتیاج داره تا راه رفتن رو یاد بگیره .
ممنون و موفق باشید