تبليغاتX
کلبه من
همه چیز از همه جا

شبي از شبها، مردي خواب عجيبي ديد. او ديد كه در عالم رويا پابهپاي خداوند روي ماسههاي ساحل دريا قدم ميزند و در همان حال، در آسمان بالاي سرش، خاطرات دوران زندگيش به صورت فيلمي در حال نمايش است.
او كه محو تماشاي زندگيش بود، ناگهان متوجه شد كه گاهي فقط جاي پاي يك نفر روي شنها ديده ميشود و آن هم وقتهايي است كه او دوران پر درد و رنج زندگيش را طي ميكرده است
.
بنابراين با ناراحتي به خدا كه در كنارش راه ميرفت رو كرد و گفت: پروردگارا ... تو فرموده بودي كه اگر كسي به تو روي آورد و تو را دوست بدارد، در تمام مسير زندگي كنارش خواهي بود و او را محافظت خواهي كرد. پس چرا در مشكلترين لحظات زندگيام فقط جاي پاي يك نفر وجود دارد، چرا مرا در لحظاتي كه به تو سخت نياز داشتم، تنها گذاشتي؟

خداوند لبخندي زد و گفت: بنده عزيزم، من دوستت دارم و هرگز تو را تنها نگذاشتهام. زمانهايي كه در رنج و سختي بودي، من تو را روي دستانم بلند كرده بودم تا به سلامت از موانع و مشكلات عبور كني!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:31  توسط نوید ارجمندنیا  | 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:29  توسط نوید ارجمندنیا  | 

روزی روزگاری دو راهب، زیر رگبار و در جاده ای خارج از شهر به راه خود می رفتند که نا گهان سر یک پیچ دخترک جوان و زیبایی را دیدند که نمی توانست از گودال بزرگی که سر راهش بود، بگذرد.

یکی از دو راهب گفت:"دختر جان، من کمکت می کنم." و بی درنگ او را در میان بازوان خود گرفت و آن سوی گودال بر زمین گذاشت.

راهب دیگر، هیچ نگفت. دوباره به راه افتادند. تا اینکه شب هنگام به دیری رسیدند. وقت عبادت بود. پس از نماز، راهب دوم دیگر نتوانست خودداری کند و گفت:"برادر،تو خوب می دانی که لمس زنان بر ما راهبان حرام است، خصوصا زن های جوان و زیبا.پس تو چرا این کار را کردی؟"

راهب اولی جواب داد:"من آن دخترک همانجا رها کردم اما تو هنوز او را همراه آورده ای."

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:4  توسط نوید ارجمندنیا  | 

در شهري دور افتاده، خانواده فقيري زندگي ميكردند. پدر خانواده از اينكه دختر 5 سالهاشان مقداري پول براي خريد كاغذ كادوي طلايي رنگ مصرف كرده بود، ناراحت بود چون همان قدر پول هم به سختي به دست ميآمد. دخترك با كاغذ كادو يك جعبه را بسته بندي كرده و آن را زير درخت كريسمس گذاشته بود.
صبح روز بعد، دخترك جعبه را نزد پدرش برد و گفت: بابا، اين هديه من است. پدر جعبه را از دختر خردسالش گرفت و آن را باز كرد. داخل جعبه خالي بود
!
پدر با عصبانيت فرياد زد: مگر نميداني وقتي به كسي هديه ميدهي بايد داخل جعبه چيزي هم بگذاري؟

اشك از چشمان دخترك سرازير شد و با اندوه گفت: بابا جان، من پول نداشتم ولي در عوض هزار بوسه برايت داخل جعبه گذاشتم. چهره پدر از شرمندگي سرخ شد، دختر خردسالش را بغل كرد و او را غرق بوسه كرد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:3  توسط نوید ارجمندنیا  | 

يك زوج در اوايل ۶۰ سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن. ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين. خانم گفت: اوووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم. پري چوب جادووييش رو تكون داد و اجي مجي لا ترجي دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك QM۲ در دستش ظاهر شد. حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت: خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري ۳۰ سال جوانتر از خودم داشته باشم. خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!! پري چوب جادوييش و چرخوند و……… اجي مجي لا ترجي و آقا ۹۲ ساله شد! پيام اخلاقي اين داستان مردها شايد موجودات ناسپاسي باشن ، ولي پريها… مونث هستند !!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:45  توسط نوید ارجمندنیا  | 
سلام به همگی

بعد از مدتها وبگردی بی هدف تصمیم به ایجاد این وبلاگ گرفتم . بالاخره آدم باید از یک جا شروع کنه

به هر حال این طفل نوپا به کمک شما احتیاج داره تا راه رفتن رو یاد بگیره .

ممنون و موفق باشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:18  توسط نوید ارجمندنیا  |