تبليغاتX
کلبه من
همه چیز از همه جا

خانم حمیدی برای دیدن فرزندش مسعود به محل تحصیل او در لندن آمده بود او در آنجا متوجه شد که پسرس با یه هم اتاقی دختر به نام ویکی زندگی میکند او به رابطه آن دو ظنین شده بود و این باعث کنجکاوی بیشتر او میشد ولی کاری از دستش بر نمی اومد از طرفی هم اتاقی مسعود خیلی خوشگل بود .

مسعود که فکر مادرش را خوانده بود به او گفت میدانم شما چه فکر میکنید اما به شما اطمینان میدهم من و ویکی فقط هم اتاقی هستیم .

بعد از چند روز مادر مسعود برگشت . یه روز ویکی به مسعود گفت از وقتی مادرت برگشته قندان اتاق من هم گم شده تو فکر میکنی مادرت اون رو برداشته . مسعود گفت شک دارم اما برای اطمینان بهش ایمیل میزنم . او در ایمیل خود نوشت : مادر عزیزم من نمیگم که شما قندان را از خانه ما برداشته اید و همچنین نمیگم که آن را برنداشته اید به هر حال قندان ما از وقتی شما به تهران برگشته اید گم شده . با عشق مسعود

روز بعد مسعود یه ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت کرد : مسعود عزیزم من نمیگم که تو با ویکی رابطه داری و همچنین نمیگم که رابطه نداری اما در هر صورت واقعیت این است که اگر ویکی از آن روز در تختخواب خودش میخوابید حتما تا الان قندان را پیدا میکرد . با عشق مادرت .....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 17:9  توسط نوید ارجمندنیا  | 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 15:37  توسط نوید ارجمندنیا  | 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 15:36  توسط نوید ارجمندنیا  | 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 15:31  توسط نوید ارجمندنیا  | 
*صابون را كف وان حمام جا بگذاريد.

*كادوي عروسي دوستتون بهش تراول نيم ميليوني تقلبي هديه بديد.

*در هنگام خروج از توالت، دمپايي‌ها رو خيس كنيد.

*همه شيرهاي آبي كه در طول روز مي‌بينيد تا حد امكان سفت كنيد (به كار بردن انبرقفلي نتايج بهتري به همراه دارد).

*وقتي ميخواهيد به توالت برويد، با صداي بلند اعلام كنيد.

*وقتي كسي در توالت و حمام است، با عجله به درب دستشويي حمله برده و با سرعت 1000 بار در دقيقه دستگيره درب رو تكان دهيد و پشت سر هم بگيد اين چرا باز نمی شه؟

*پنج‌شنبه شب‌ها موقع خوبي براي تعريف داستانهاي جن و پري است.

*توي حموم عربده بكشيد.

*اگر كسي به حمام رفت. بلافاصله تمام شيرهاي آب گرم و سرد خانه را باز كنيد.

*در صف پمپ بنزين، بوق ممتد بزنيد.

*سر پيچها و جاهايي كه سبقت ممنوع است، با سرعت بيست كيلومتر در ساعت حركت كنيد.

*عكسهاي عروسي دوستتون رو با دستهاي چرب تماشا كنين.

*مرتب جلوي مهمونا از عموي پيرتون كه موهاش رو رنگ مشكي زده بپرسين كه چه رنگ مويي استفاده ميكنه.

*هنگام راه رفتن سعي كنيد پشت كفش مردم رو با نوك كفشتون بزنيد. هر چه بيشتر كفش مردم رو از پا در بياريد، امتياز بيشتري مي گيريد.

*وقتي به يک مغازه شيک شلوار فروشي رفتيد، برخلاف تاکيدهاي فروشنده شلوار را آنقدر پايين بگيريد تا خاکي شود، بعد از آن هم بگوييد که آن را نپسنديدید.

*درست در مسير معلم و يا استادتون نخ نامرئي بکشيد.

*روي ديوار سفيد خانه همسايتان با حروف بزرگ بنويسيد: لطفا اينجا چيزي ننويسيد.

*به کسي که دندون مصنوعي داره، بلال تعارف کنيد.

*اگر سر دوستتان طاس است، مرتب از آرايشگرتان تعريف كنيد.
 
*عکسهاي قبل از ازدواج خودتان را با حسرت نگاه کرده و با صداي بلند بگوييد چه اشتباهي کردم، چي بودم و چي شدم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 0:10  توسط نوید ارجمندنیا  | 

 




برای دیدن بقیه عکسها به ادامه مطلب بروید 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 23:8  توسط نوید ارجمندنیا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 14:52  توسط نوید ارجمندنیا  | 

مرد جواني، از دانشكده فارغ التحصيل شد. ماهها بود كه ماشين اسپرت زيبايي، پشت شيشههاي يك نمايشگاه به سختي توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو مي كرد كه روزي صاحب آن ماشين شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود كه براي هديه فارغ التحصيلي، آن ماشين را برايش بخرد. او مي دانست كه پدر توانايي خريد آن را دارد. بلأخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فرا خواند و به او گفت: من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تو را بيش از هر كس ديگري دردنيا دوست دارم. سپس يك جعبه به دست او داد. پسر، كنجكاو ولي نااميد، جعبه را گشود و در آن يك انجيل زيبا، كه روي آن نام او طلاكوب شده بود، يافت. با عصبانيت فريادي بر سر پدر كشيد و گفت: با تمام مال و دارايي كه داري، يك انجيل به من ميدهي؟
كتاب مقدس را روي ميز گذاشت و پدر را ترك كرد. سالها گذشت و مرد جوان در كار وتجارت موفق شد. خانه زيبايي داشت و خانواده اي فوق العاده. يك روز به اين فكر افتاد كه پدرش، حتماً خيلي پير شده و بايد سري به او بزند. از روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود. اما قبل از اينكه اقدامي بكند، تلگرامي به دستش رسيد كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكي از اين بود كه پدر، تمام اموال خود را به او بخشيده است. بنابراين لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد. هنگامي كه به خانه پدر رسيد، در قلبش احساس غم و پشيماني كرد. اوراق و كاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها را بررسي نمود و در آنجا، همان انجيل قديمي را باز يافت. در حاليكه اشك ميريخت انجيل را باز كرد و صفحات آن را ورق زد و كليد يك ماشين را پشت جلد آن پيدا كرد. در كنار آن، يك برچسب با نام همان نمايشگاه كه ماشين مورد نظر او را داشت، وجود داشت. روي برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:52  توسط نوید ارجمندنیا  | 

روزی پسر کوچکی در خیابان، سکه ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن سکه آن هم بدون زحمت خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که او بقیه روزهای عمرش هم با چشم های باز سرش را به سمت پایین بگیرد و به دنبال سکه بگردد! او در مدت زندگی اش، 296 سکه 1 سنتی، 48 سکه 5 سنتی، 19 سکه 10 سنتی، 16 سکه 25 سنتی، 2 سکه نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده پیدا کرد، یعنی جمعا 13 دلار و 26 سنت. اما در برابر به دست آوردن این ثروت! او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید، درخشش 157 رنگین کمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد. او هیچگاه ابرهای سفیدی را که بر فراز آسمان ها در حرکت بودند، ندید. و پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشید و لبخند هزاران دهگذر، هرگز جزیی از خاطرات او نشد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 15:46  توسط نوید ارجمندنیا  | 
سلام به همگی

از امروز یک بخش جدید به نام دل نوشته های شما ایجاد کردم که مدیریت اون به عهده خود شماست شما میتونید هرچی که دوست دارین برای من بفرستید تا به اسم خودتون در اون بخش نمایش داده بشه .

موفق باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 15:40  توسط نوید ارجمندنیا  | 

پسرک گفت : " گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد . "

پیرمرد گفت : " من هم همینطور . "

پسرک آرام نجوا کرد : " من شلوارم را خیس می کنم . "

پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور "

پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم ."

پیرمرد سری تکان داد و گفت : " من هم همینطور . "

اما بدتر از همه این است که... پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند .

بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد .

" می فهمم چه حسی داری . . . می فهمم . "

داستانکی از شیل سیلور استاین

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:19  توسط نوید ارجمندنیا  | 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:15  توسط نوید ارجمندنیا  | 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:13  توسط نوید ارجمندنیا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:12  توسط نوید ارجمندنیا  |