خانم حمیدی برای دیدن فرزندش مسعود به محل تحصیل او در لندن آمده بود او در آنجا متوجه شد که پسرس با یه هم اتاقی دختر به نام ویکی زندگی میکند او به رابطه آن دو ظنین شده بود و این باعث کنجکاوی بیشتر او میشد ولی کاری از دستش بر نمی اومد از طرفی هم اتاقی مسعود خیلی خوشگل بود .
مسعود که فکر مادرش را خوانده بود به او گفت میدانم شما چه فکر میکنید اما به شما اطمینان میدهم من و ویکی فقط هم اتاقی هستیم .
بعد از چند روز مادر مسعود برگشت . یه روز ویکی به مسعود گفت از وقتی مادرت برگشته قندان اتاق من هم گم شده تو فکر میکنی مادرت اون رو برداشته . مسعود گفت شک دارم اما برای اطمینان بهش ایمیل میزنم . او در ایمیل خود نوشت : مادر عزیزم من نمیگم که شما قندان را از خانه ما برداشته اید و همچنین نمیگم که آن را برنداشته اید به هر حال قندان ما از وقتی شما به تهران برگشته اید گم شده . با عشق مسعود
روز بعد مسعود یه ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت کرد : مسعود عزیزم من نمیگم که تو با ویکی رابطه داری و همچنین نمیگم که رابطه نداری اما در هر صورت واقعیت این است که اگر ویکی از آن روز در تختخواب خودش میخوابید حتما تا الان قندان را پیدا میکرد . با عشق مادرت .....

|
|
روزی پسر کوچکی در خیابان، سکه ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن سکه آن هم بدون زحمت خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که او بقیه روزهای عمرش هم با چشم های باز سرش را به سمت پایین بگیرد و به دنبال سکه بگردد! او در مدت زندگی اش، 296 سکه 1 سنتی، 48 سکه 5 سنتی، 19 سکه 10 سنتی، 16 سکه 25 سنتی، 2 سکه نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده پیدا کرد، یعنی جمعا 13 دلار و 26 سنت. اما در برابر به دست آوردن این ثروت! او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید، درخشش 157 رنگین کمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد. او هیچگاه ابرهای سفیدی را که بر فراز آسمان ها در حرکت بودند، ندید. و پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشید و لبخند هزاران دهگذر، هرگز جزیی از خاطرات او نشد
از امروز یک بخش جدید به نام دل نوشته های شما ایجاد کردم که مدیریت اون به عهده خود شماست شما میتونید هرچی که دوست دارین برای من بفرستید تا به اسم خودتون در اون بخش نمایش داده بشه .
موفق باشید
پیرمرد گفت : " من هم همینطور . "
پسرک آرام نجوا کرد : " من شلوارم را خیس می کنم . "
پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور "
پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم ."
پیرمرد سری تکان داد و گفت : " من هم همینطور . "
اما بدتر از همه این است که... پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند .
بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد .
" می فهمم چه حسی داری . . . می فهمم . "
داستانکی از شیل سیلور استاین