تبليغاتX
کلبه من
همه چیز از همه جا

مادرش میگفت: دخترم بگذار راحتت کنم تمام زندگی آینده ات بستگی به همین چند دقیقه چای آوردنت دارد. پایت را که از آشپزخانه گذاشتی بیرون اول خوب همه چیز را نگاه کن و بعد سرت را بنداز پایین و با صدای آروم بگو سلام . نمی خوام پشت سرت حرف بزنن که چه قدر بی تربیته . یه وقت هول نشی ، رنگت عوض نشه ، با خودشون میگن : دختر آدم ندیده سینی چای را محکم بگیر مثل دفعه قبل نشه که دستت بلرزه و آقای دومادو شرمنده کنی. حواست جمع باشه ، اول بزرگتر یه وقت نبینمت که سینی چای رو یک راست بردی جلوی آقای داماد . فکر میکنن که حالا پسرشون چه آش دهن سوزیه . آروم و با حوصله راه برو و دوبار کمتر تعارف نکن . سرت رو بلند نکن ، آروم حرف بزن ، حتی اگه حرف خنده داری زدند ، نخند وگرنه فردا روت عیب میزارند که دختره بی حیا و پررو بود . عزیزم میدونم سخته ولی چند دقیقه بیشتر نیست . تحمل کن از قدیم گفتند : در دروازه رو میشه بست ولی در دهن مردم رو نمیشه .لحظه موعود فرا رسید . دستورها رو مو به مو اجرا کرد . یعنی چای رو دو دستی چسبیده بود وسعی می کرد به هیچ چیز فکر نکنه . و محکم واستوار قدم بر می داشت . همه چیز رو به راه بود چند قدم بیشتر نمانده بود که چشمش به مادر داماد افتاد . که چادرش را دور دور صورتش کشیده بود و در گوش دخترش پچ پچ می کرد ، گوش هاشو تیز کرد که صدای مادر داماد را شنید که می گفت : ماشاء الله هزار ماشاء الله همچین چایی میاره که انگار نسل به نسل قهوه چی بودن

 امون از حرفای مردم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 16:49  توسط نوید ارجمندنیا  | 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 16:45  توسط نوید ارجمندنیا  | 

يك سخنران معروف در مجلسي كه دويست نفر در آن حضور داشتند، يك اسكناس بيست دلاري را از جيبش بيرون آورد و پرسيد: چه كسي مايل است اين اسكناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرين بالا رفت. سخنران گفت: بسيار خوب، من اين اسكناس را به يكي از شما خواهم داد ولي قبل از آن ميخواهم كاري بكنم. و سپس در برابر نگاههاي متعجب، اسكناس را مچاله كرد و باز پرسيد: چه كسي هنوز مايل است اين اسكناس را داشته باشد؟ و باز دستهاي حاضرين بالا رفت. اين بار مرد، اسكناس مچاله شده را به زمين انداخت و چند بار آن را لگد مال كرد و با كفش خود آنرا روي زمين كشيد. بعد اسكناس را برداشت و پرسيد: خوب، حالا چه كسي حاضر است صاحب اين اسكناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان، با اين بلاهايي كه من سر اسكناس آوردم، از ارزش اسكناس چيزي كم نشد و همه شما خواهان آن هستيد. و ادامه داد: در زندگي واقعي هم همينطور است، ما در بسياري موارد با تصميماتي كه ميگيريم يا با مشكلاتي كه روبهرو ميشويم، خم ميشويم، مچاله ميشويم، خاكآلود ميشويم و احساس ميكنيم كه ديگر پشيزي ارزش نداريم، ولي اينگونه نيست و صرفنظر از اينكه چه بلايي سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نميدهيم و هنوز هم براي افرادي كه دوستمان دارند، آدم پر ارزشي هستيم.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 14:55  توسط نوید ارجمندنیا  | 
+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 14:49  توسط نوید ارجمندنیا  | 
+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 14:47  توسط نوید ارجمندنیا  | 
+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 14:45  توسط نوید ارجمندنیا  |