تبليغاتX
کلبه من
همه چیز از همه جا


1- در صورتی که حرکت نقطه متحرک را تعقیب کنید تنها یک رنگ را می بینید، صورتی

٢- حالا لحظاتی به علامت + که در وسط قرار دارد خیره شوید. نقطه متحرک را پس از لحظاتی به رنگ سبز خواهید دید.

٣- حالا زمان بیشتری را بر روی علامت + تمرکز کنید، پس از لحظاتی نقاط صورتی آهسته آهسته ناپدید خواهند شد.

عجیب اینجاست که هیچ نقطه سبزی در این عکس در کار نیست و در واقع نقاط صورتی نیز ناپدید نمی شوند. این دلیل محکمی است که ما همیشه دنیای خارج را آنگونه که هست نمی بینیم.

منبع : khalily.blogfa.com

برای دیدن بقیه عکسها به ادامه مطلب بروید

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 12:12  توسط نوید ارجمندنیا  | 
دیروز افتتاحیه بازیهای المپیک پکن بود و صداوسیمای ملی ایران برای اولین بار یکچنین مراسمی رو پخش زنده کرد .
راستش دیروز هم از دیدن مراسم لذت میبردیم و هم به رفتار خیابانی و کارشناسان برنامه اش میخندیدم . واقعا به اندازه چندین فیلم کمدی خندیدیم مخصوصا در چند صحنه که واقعا از خنده دلم درد گرفت .
یکی در اوایل مراسم یکدفعه صدای خواننده زن در ورزشگاه پیچید که بلافاصله اتاق فرمان صدای ورزشگاه رو قطع کرد که این باعث شد دستوراتش به مجری شنیده بشه که میگفت : صحبت کن . صحبت کن آقای خیابانی . و خیابانی هم به خیال اینکه میکروفنش خاموشه با صدای خیلی آروم گفت : میکروفن ندارم !!!
بعد از چند دقیقه که از مراسم گذشت دیدیم که تا اون لحظه تمام اجرا کننده های مراسم مرد هستند و اتاق فرمان و مجری و میهمانان به همین خیال بودند که یکدفعه یه زن اجرای مراسم افتتاحیه رو به عهده گرفت . در این لحظه بلافاصله مراسم قطع و دوربین به اتاق اجرا اومد و خیابانی که سراسیمه شده بود خیلی سریع از کارشناس برنامه که فکر کنم معزی پور بود پرسید که پرچمدار ایران در مراسم المپیک چند دوره قبل چه کسی بود . کارشناس هم که حواسش نبود اصلا نفهمید که باید صحبت کنه و به طرز خنده داری نشسته بود و پاهاش رو از هم باز کرده بود که یکدفعه از پشت صحنه بهش گفتند و او هم با دستپاچه گی خوش رو درست کرد و از خیابانی پرسید : سوالتون چی بود ؟!!!  خیابانی هم دوباره پرسید . بنده خدا کارشناسه تا میخواست جواب بده خیابانی گفت : خب آقای معزی پور تا شما فکر میکنید بریم ادامه مراسم رو ببینیم .
حرفهای بیخود خیابانی هم در طول مراسم اعصاب بینندگان رو به هم میریخت . مثلا در اوایل مراسم شمارس معکوس بود که خیابانی باز هم میگفت خب این شمارش معکوسه . و یا با انسان عکس پرنده درست میکردند و باز خیابانی توضیح میداد که : بینندگان عزیز این عکس یک پرنده است .
اما جدا از اینها صداوسیما چند وقتیه که از اون حالت سنتی خارج شده و کم کم داره میفهمه که ملت چشم و گوش بسته نیستند و بالاخره این رو فهمید که مشتریاش دارن کم میشن به همین دلیل شاهد پخش صحنه های هستیم که قبلا نبودیم به عنوان مثال در سریال مرگ تدریجی یک رویا به طور خیلی واضح خوردن مشروب رو نشون میده و یا در سریال ترانه مادری یه دانشجو به دانشجو دختر میگه دوست دارم و میخوام باهات ازدواج کنم .
به هر حال باید دید واکنش مردم چیه . امروز صبح داشتم روزنامه میخوندم که نوشته امام جمعه مشهد پرچمدار شدن یک بانوی ورزشکار رو در المپیک دهن کجی به ارزشها دونسته و مسئولین رو به راه راست دعوت کرده !!!!!!!
در مورد مراسم افتتاحیه باید بگم که چینی ها خیلی سنگ تموم گذاشته بودند . جدای زرق و برق مراسم چیزی که برای من جالب بود طرز لباس پوشیدن مجریان مراسم بود . مردها رو کاری ندارم اما زنها پوششون در حد متعارف بود که این نشان از فرهنگ بالای ملل شرق است در حالی که اگر این مراسم در اروپا و یا آمریکا برگزار میشد وضعیت به کلی فرق میکرد .

کارگردان این مراسم ژانگ بیمو بود که فیلمهای رزمی و مطابق با فرهنگ چین رو زیاد ساخته و به همین دلیل مسئول این کار بود .

در آخر هم امیدوارم وعده علی آبادی مبنی بر مقام چهارم ایران در این بازیها محقق بشه .


+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 12:42  توسط نوید ارجمندنیا  | 
تا سن 5 سالگی اتفاق خاصی برام نیفتاد . توی همین 5 سالگی بودم که مامانم به فکر ادامه تحصیل افتاد بنابراین منو فرستادند مهد کودک . اولین روزی که میخواستم برم اونجا یه کلاه مسخره که شکل زنبور بود سرم کردند . هرروز صبح سرویس که یک ون فولکس واگن بود میومد دم در خونه و باهاش میفرتم مهد کودک اونجا مربیمون انواع کارها رو بهمون میگفت انجام بدیم از نقاشی گرفته تا کاردستی و نمایش تازه پنج شنبه ها هم برامون فیلم پخش میکردند . میگن آدم وقتی خوشحاله زمان زودتر میگذره واقعا همین طوریه چون خیلی زود هفت سالم شد و باید میرفتم کلاس اول دبستان . الان که اول مهر میشه و بچه ها رو توی تلویزیون نشون میده یاد اون روزها میفتم .مدرسه من تا خونمون نزدیک ده کوچه فاصله بود. اولین روز مدرسه مامانم منو رسوند البته من چون تجربه دوری از خانواده رو توی مهدکودک داشتم زیاد ناراحت نشدم اما تجربه یک چیز دیگه رو نداشتم .
بابام شب پیشش بهم گفت که : پسرم باید درس بخونی و هیچوقت از مدرسه غافل نشی . من هم با عقل بچگی که داشتم فکر میکردم کوچکترین کوتاهی که بکنم باعث میشه نتونم دیگه درس بخونم . روز اول مدرسه هم وقتی رفتیم سر کلاس و معلم گفت که کتابتون رو بیارین بیرون من تازه متوجه شدم که اونو خونه جا گذاشتم . خلاصه چشمتون روز بعد نبینه آنچنان زدم زیر گریه که مدیر مدرسه هم نتونست آرومم کنه از آخر به خونه تلفن زدند و داداشم با موتور گازیش کتابمو برام آورد . کاشکی همین احساس مسئولیت رو بعدا هم داشتم . سال اول رو با معدل 20 تموم کردم و قرار شد سال دوم هم به همون مدرسه برم . دبستان جای خوبیه همه بچه هستند و هیچ ناپاکی اونجا نیست همه خوب هستند . سال دوم بود که یک روز داشتم پشت میزم تکالیفم رو مینوشتم که داداشم اومد پیش من نشست تا اونم تکالیف دبیرستانشو بنویسه . همینطور که داشت مینوشت که یکدفعه خودکاری که جوهر پس داده بود رو به سمت من گرفت تا صورتم رو جوهری کنه من هم برای فرار از مهلکه خودم رو به عقب کشیدم اما احساس کردم بین زمین و آسمان هستم بنابراین طی یک اقدام غریزی دستم رو جلو آوردم و با دست چپ به زمین خوردم و دستم شکست . دادشم که خیلی هول شده بود . منم که از شدت درد داشتم فریاد میزدم تا اینکه مامانم فهمید و رفتیم بیمارستان و اونجا دستم رو گچ گرفتند . نزدیک دوماه بود که دستم تو گچ بود و این آخریها خیلی خارش گرفته بود و منم کاری از دستم برنمیامد . تا اینکه سرانجام این گچ کذایی باز شد و من هم راحت شدم .
دوران بچگی آدم بهترین دوران زندگیشه چون آزاده و مسئولیتی به دوش نداره و میتونه با خیال راحت بازی و تفریح کنه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 15:40  توسط نوید ارجمندنیا  | 
 
برای دیدن بقیه عکسها به ادامه مطلب بروید

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 15:44  توسط نوید ارجمندنیا  | 
راستش از بس کلیپ و عکس اینجا گذاشتم خسته شدم . با خودم گفتم بهتره یه کم تنوع بدم توی این پست میخوام زندگی خودم رو براتون تعریف کنم شاید براتون جالب باشه .
روز 23 تیر 1365 روزی بود که از شکم مامانم اومدم به این دنیای عجیب و غریب . میگن بچه ها قبل از به دنیا اومدنشون توی بهشتن اما من که چیزی یادم نمیاد . از همون روزهای اول حس عجیبی داشتم تازه بعد از هفت هشت سال فهمیدم که معنی واژه ته تغاری چیه . بله من یه ته تغاری بودم آخرین بچه که 5 تا داداش و یک دونه خواهر داره . خلاصه این موقعیت خیلی جالبه برات کلی خوراکی و لباس قشنگ میخرن . سرتون رو درد نیارم نمیدونم چند سالم بود که متوجه شدم بابام و مامانم دارن در مورد من صحبت میکنند بابام میگفت : بهتره توی خونه باشه  ولی مامانم میگفت : نه بیمارستان بهتره  . منم که از همه جا بیخبر دنبال بازی خودم بودم تا اینکه یک روز یکی اومد خونمون و من از پشت پنجره داشتم نگاه میکردم . یه مرد با ریش پروفسوری و یک کیف سیاه چرمی . نمیدونم اصلا تا آخر عمر این قیافه از یادم میره یا نه . خلاصه کیفشو که باز کرد انواع و اقسام لوازم جراحی توش بود سرنگ و تیغ و بتادین و ....... .
حتما تا الان حدس زدین برای چی اومده بود . ( ختنه )  بلایی که سر همه پسرها میاد . اون زمان که مثل الان نبود که با یک حلقه کارو تموم کنند . خب البته خیلی دوست ندارم این قسمت ماجرا رو براتون بگم اما میدونم که شما دوست دارین .
توی اون لحظه که من وسایلشو دیدم ناخودآگاه ترسی وجودم رو فرا گرفت انگار یکی بهم میگفت : فرار کن فرار کن  . منم با تمام سرعت رفتم طبقه بالا بغل مامانم فکر میکردم جام امنه اما پدر گرامی با کمال خونسردی دوباره منو برگردوند پائین . خلاصه بعد از بی حسی موضعی عملیات انجام شد . الان که یادم میاد خنده ام میگیره آخه فرداش دیدم مامانم یه دامن خوشگل برام دوخته و میخواد تنم کنه . هیچوقت خنده بچه های محل رو فراموش نمیکنم اما از یه جهت خوب بود چون همه برام اسباب بازی و کادو میخریدند نا سلامتی آخرین پسر خانواده مرحله مهمی از زندگی رو پشت سر گذاشته بود .
اینم عکس بچگی خودم .


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 14:42  توسط نوید ارجمندنیا  |