تبليغاتX
کلبه من
همه چیز از همه جا
یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود :خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی...
البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 14:1  توسط نوید ارجمندنیا  | 
سه دوست در يك اتومبيل به مسافرت رفته بودند و متاسفانه يك تصادف مرگبار باعث شد كه هر سه در جا كشته شوند يك لحظه بعد روح هر سه دم دروازه بهشت بود و فرشته نگهبان بهشت داشت آماده مي شد كه آنها را به بهشت راه دهد...
يك سوال!!!
_ الان كه هر سه تا دارين وارد بهشت مي شين اونجا روي زمين بدن هاتون روي برانكارد در حال تشييع شدن بسوي قبرستان است و خانواده ها و دوستان در حال عزاداري در غم از دست دادن شما هستند دوست دارين وقتي دارن از كنار جنازه راه مي رن
در مورد شما چي بگن؟
اولي گفت : دوست دارم پشت سرم بگن كه من جز بهترين پزشكان زمان خود بودم و مرد بسيار خوب و عزيزي براي خانواده ام
دومي گفت : دوست دارم پشت سرم بگن كه من جز بهترين معلم هاي زمان خود بودم و توانسته ام اثر بسيار بزرگي روي آدمهاي نسل بعد از خودم بگذارم
سومي گفت : دوست دارم بگن :
نگاه كن داره تكون مي خوره مثل اينكه زنده است
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 14:31  توسط نوید ارجمندنیا  | 
با سرعت انگشتانش را روی دکمه ها فشار میداد و حروف به سرعت به هم می چسبیدند و روی صفحه حک می شدند : " از همان روزی که تو را دیدم فهمیدم تو با همه فرق داری تو مثل دخترهای دیگر نبودی و نیستی و شاید برای همین است که من عاشقت شدم و دوست دارم بدانی که تو اولین و آخرین عشق من هستی ، برای همیشه " . فکر کرد همین قدر کافیه بیشتر از این ممکن است مصنوعی بشود حالا فقط باید برای چهارتایی شون میل می زد و منتظر جواب می ماند .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 14:39  توسط نوید ارجمندنیا  | 
آن روز صبح ايستگاه اتوبوس مملو از جمعيت بود. به زحمت سوار اتوبوس شدم و روي يكي از صندلي ها نشستم. پيرمردي كه سرپا ايستاده بود با حالتي خاص به من نگاه كرد و سرش را به معني تاسف تكان داد. بي اهميت به نگاه او مشغول خواندن روزنامه شدم.
آن شب قرار بود كه با مادر و خواهرم به خواستگاري يكي از خانم هاي همكارم برويم.با يك سبد گل بزرگ به آنجا رفتيم. تمام مدتي كه آنجا بوديم از خجالت سرم را بالا نياوردم .پدر آن خانواده با ديدن من سرش را به حالت تاسف تكان داد، درست به همان شكلي كه در اتوبوس انجام داده بود 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 14:38  توسط نوید ارجمندنیا  | 
پبرمردی رنجور،برای زندگی نزد پسر ،عروس و نوه چهار ساله شان رفت.دستان پیرمرد میلرزید و بینایی اش کم بود،و لکنت داشت.خانواده هرشب دور میز غذا خوری غذا میخوردند.اما دستان لرزان پیرمرد و سوی کم چشمانش خوردن را تقریبا دشوار کرد.نخود از قاشقش به زمین می ریخت.وقتی لیوان شیر را برداشت ،اغلب روی رومیزی می ریخت
پسر و عروس از این پاشیدگی خشمگین شده بودند.پسر گفت:"باید کاری برای پدر کنیم.من از این شیر ریختن، شلخته غذاخوردن ،و ریختن غذا کف اتاق خسته شدم.بنابراین،زن و شوهر،میز کوچکی در گوشه اتاق قرار دادند. پدربزرگ آنجا تنهایی غذا خورد درحالیکه بقیه خانواده از غذا خوردن دور میز شام لذت بردند و چون پدربزرگ، یکی دوبار ظرف شکسته بود ،غذایش را در کاسه چوبی میریختند.بعضی موقع ها، وقتی خانواده به پدربزرگ نگاه کردند، از تنها غذا خوردن ،اشک در چشمش جمع بود.با این وجود، وقتی او چنگال یا قاشق پر از غذا را می انداخت، نصایح زننده تنها چیزی بود که زن و شوهر به او می گفتند.پسر چهار ساله شان در سکوت همه اینها را تماشا کرد
یک شب قبل از غذا، پدر ،پسرش را دید که کف اتاق با تکه ای چوب بازی می کند .از پسرش به آرامی پرسید:"چی میسازی؟"پسر نیز با شیرینی جواب داد:"اه،دارم کاسه کوچکی برای تو و مادر درست میکنم که وقتی بزرگ شدم غذایتان را در آن بخورید"پسرک خندید و به مشغول کارش شد.این کلمات بقدری ناگهانی پدر و مادر را به خودشان آورد که ساکت شدند.سپس اشک از گونه های هردو سرازیر شد.اگر چه حرفی برای گفتن نداشتند،ولی میدانستند چه کاری باید انجام شود.آن شب،شوهر دستان پدربزرگ را گرفت و به آرامی او را سر میز خانواده آورد
پیرمرد، بقیه روزهای عمرش با آنها غذا خورد و به همان دلایل،نه زن و نه شوهر،از زمین افتادن چنگال ،شیر ریخته شده یا رومیزی لکه شده را ناراحت نمی شدند
بچه ها به طور قابل ملاحظه ای حساس و باهوش هستند.چشمانشان همیشه میبیند، گوشهایشان همیشه می شنود و ذهنشان همیشه پیامهایی که میگیرد را پردازش میکند.اگر آنها ببینند ما را صبورانه محیط شادی در خانه برای اعضای خانواده فراهم میکنیم ،از آن رفتار در بقیه دوران زندگیشان تقلید می کنند .خانواده عاقل تشخیص میدهد هرروزی که اسباب بازی ساختمان سازی در شکل گیری آینده آنها موثر است .
بگذارید همه سازندگان عاقل و الگو باشیم.مراقب خودت باش،و آنهایی که دوستشان داری...امروز و هرروز!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 15:13  توسط نوید ارجمندنیا  | 
چندین سال پیش در المپیک معلولین ،در سیاتل،نه شرکت کننده معلول جسمانی و یا ذهنی در خط شروع دو صد مترقرار گرفتند.با صدای شلیک،همه هر چند بدون عجله اما با شور و اشتیاق برای برنده شدن،شروع به دویدن کردند
در این میان پسری زمین خورد(روی آسفالت لغزید) و شروع به گریه کرد.هشت نفر دیگر صدای پسرک را شنیدند،سرعتشان را کم کردند و به عقب نگاه کردند.همه با یک نظر به عقب ،تصمیم به برگشت گرفتند.یک به یک آنها .یک دختر که معلول ذهنی بود خم شد و پسرک را بوسید و گفت:این خوبش می کنه.همه نه نفر دست در دست هم به مسابقه ادامه دادند تا از خط پایان گذشتند.همه در استادیوم ایستادند و برای چندین دقیقه آنها را تشویق کردند
مردمی که آنجا بودند هنوز آن ماجرا را روایت می کنند.چرا؟چون عمیقا ما یک چیز را میدانیم.چیزی که در زندگی اهمیت بیشتری دارد از بردن خودمان مهمتر است.آنچه بدرستی در زندگی اهمیت دارد کمک به این است که دیگران ببرند،حتی اگر موجب به عقب برگشتن و تغییر مسیرمان باشد
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 14:47  توسط نوید ارجمندنیا  | 
در سال 1883،مهندسی خلاق به نام جان روبلینگ،به این ایده رسید که یک پل چشمگیر بسازد که نیویورک را به لانگ آیلند متصل کند.ولیکن،به عقیده کارشناسان پل سازی سراسر جهان، این شاهکاری غیر ممکن بود و به روبلینگ گفتند این ایده را فراموش کند.انجام این کار غیر ممکن بود.آن عملی نبود.هرگز قبلا چنین کاری انجام نشده بود
روبلینگ نمی توانست ایده ای را که در ذهنش برای ساخت پل داشت نادیده بگیرد.او تمام مدت درمورد آن فکر کرد و عمیقا می دانست که آن کار میتواند انجام شود.او مجبور بود با کس دیگر رویایش را در میان بگذارد.پس از بحث و متقاعد سازی فراوان،او به پسرش واشنگتن- که داشت مهندس میشد- قبولاند که امکان ساخته شدن پل وجود دارد
پدر و پسر،با کار کردن برای اولین بار با همدیگر ، مفاهیم اینکه چطور پل میتواند به اجرا در آید و چطور موانع می تواند برطرف شود را توسعه دادند.آنها با همه مشکلاتی که سر راهشان قرار داشت، گروهشان را استخدام کردند و شروع به ساختن پل رویاییشان کردند
پروژه خوب شروع شد،اما وقتی تنها چند ماه در دست ساخت بود،اتفاق دلخراشی زندگی جان روبلینگ را گرفت.واشینگتن مجروح شد و صدمه مغزی خاصی دید،که به این نتیجه رسید که نمی تواند راه برود یا حرف بزند یا چیزی بیشتر
ما به او گفتیم
مرد دیوانه با رویاهای احمقانه اش
احمقانه است که دنبال رویا باشی
هرکس یک نظر منفی داشت و فکر کردند پروژه باید کنار گذاشته شود چون روبلینگ تنها کسی بود که میدانست چطور پل باید ساخته شود. واشینگتن، علیرغم نقصش،هرگز نومید نشد و هنوز تصمیم داشت ساخت پل را کامل کند و ذهنش مثل گذشته هشیار بود
او تلاش کرد جان دوباره بدمد و شوق و شور خودش را به دیگر دوستانش بدهد،اما آنها خیلی از کار ترسیده بودند.وقتی او در رختخوابش در اتاق بیمارستان بود ،از لای پنجره ای که بخارش با نور خورشید جاری شد، نسیمی ملایم پرده ها را باز کرد و او توانست آسمان و بالای درختان بیرون برای لحظه ای ببیند
بنظر رسید پیامی برای او بود که تسلیم نشود.ناگهان ایده ای به ذهنش رسید.تمام کاری که می توانست انجام دهد حرکت یک انگشت بود و او تصمیم گرفت بهترین استفاده را از آن بکند. به آرامی، با حرکت انگشتش، کدی ارتباطی با همسرش ایجاد کرد
او دست همسرش را با آن انگشت لمس کرد ،به او اشاره کرد که از او میخواهد با مهندسان دوباره تماس بگیرد.سپس از همان روش ضربه زدن به دست همسرش استفاده کرد برای اینکه بگوید مهندسان چه کاری انجام دهند.به نظر احمقانه میرسید اما پروژه دوباره در حال پیشرفت بود
برای مدت سیزده سال،واشینگتن دستوراتش را به دستان همسرش ضربه زد تا اینکه پل سرانجام کامل شد.امروزه پل خارق العاده بروکلین با افتخارش پابر جاست بعنوان یک قدردانی به پیروزی روحیه شکست ناپذیر یک مرد و اینکه تصمیمش به واسطه شرایط ، شکست نمی خورد.این همچنین سپاسی است برای مهندسان و تیم کاریشان،و برای اعتقاد شان به یک مرد که نیمی از مردم جهان او را دیوانه نامیدند.آن همچنین پابرجاست بعنوان یک اثر تاریخی قابل درکی ازعشق و از خود گذشتگی همسرش که بیش از سیزده سال صبورانه پیامهای شوهرش را رمزگشایی کرد و به مهندسان گفت چه کاری انجام دهند
شاید این یکی از بهترین مثالهایی است که هرگز مگذار رفتار خوب بمیرد تا بر یک مانع فیزیکی فائق آیید و به یک هدف غیر ممکن دست یابید
اغلب وقتی ما با مشکلهایی در زندگی روزانه مان مواجهه میشویم، موانع مان در مقایسه با آنچه دیگران مواجهه میشوند خیلی کوچک به نظر میرسد.پل بروکلین به ما نشان میدهد که رویاهایی که غیر ممکن به نظر میرسد میتواند با اراده(عزم) و استقامت محقق شود بدون توجه به اینکه چقدر عجیب هستند.
حتی دورترین رویاها میتواند با عزم و استقامت محقق شود
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 15:6  توسط نوید ارجمندنیا  | 
چند سال پيش در يک روز گرم تابستان پسر کوچکي با عجله لباسهايش را درآورد و خنده کنان داخل درياچه شيرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش ميکرد و از شادي کودکش لذت ميبرد.مادر ناگهان تمساحي را ديد که به سوي فرزندش شنا ميکند.مادر وحشت زده به سمت درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولي ديگر دير شده بود
تمساح با يک چرخش پاهاي کودک را گرفت تا زير آب بکشد. مادر از راه رسيد و از روي اسکله بازوي پسرش را گرفت.تمساح پسر را با قدرت ميکشيد ولي عشق مادر به کودکش آنقدر زياد بود که نميگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزي که در حال عبور از آن حوالي بود, صداي فرياد مادر را شنيد, به طرف آنها دويد و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سريع به بيمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودي مناسب بيابد. پاهايش با آرواره هاي تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم ناخنهاي مادرش مانده بود. خبرنگاري که با کودک مصاحبه ميکرد از و خواست تا جاي زخمهايش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتي زخم ها را نشان داد, سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و گفت: اين زخم ها را دوست دارم, اينها خراش هاي عشق مادرم هستند 
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 16:16  توسط نوید ارجمندنیا  | 

دو خط موازی زاییده شدند . پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید . آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشان تپید و مهر یکدیگر را در سینه جا دادند . خط اولی گفت : ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم . و خط دومی از هیجان لرزید . خط اولی گفت : و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ . من روزها کار می کنم . می توانم بروم خط کنار یک جاده دورافتاده و متروک شوم ، یا خط کنار یک نردبان . خط دومی گفت : من هم می توانم خط کنار یک گلدان جهار گوش گل سرخ شوم ، یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت .

خط اولی گفت : چه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی خوشی خواهیم داشت .

در همین لحظه معلم فریاد زد : دو خط موازی به هم نمی رسند . و بچه ها تکرار می کردند : دو خط موازی هیچوقت به هم نمی رسند .

دو خط موازی لرزیدند . به همدیگر نگاه کردند . و خط دومی زد زیر گریه . خط اول گفت : نه این امکان نداره . حتما یه راهی پیدا میشود . خط دومی گفت : شنیدی که چه گفتند ؟ هیچ راهی وجود ندارد . ما هیچ وقت به هم نمی رسیم . و دوباره زد زیر گریه . خط اول گفت : نباید نا امید شد . ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گیریم . بالاخره کسی پیدا می شود که مشکل ما را حل کند . خط دومی آرام گرفت . و اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزید . از زیر در کلاس گذشتند . و وارد حیات شدند . و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد . آنها از دشتها ، صحراهای سوزان ، از کوههای بلند ، از دره های عمیق ، از دریا ها ، از شهرهای شلوغ ..... .

سالها گذشت ، و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند و ریاضیدان به آنها گفت : این محال است . هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چیز را خراب می کنید . فیزیکدان گفت : بگذارید از همین الان نا امیدتان کنم . اگر می شد قوغانین طبیعت را نادیده گرفت ، دیگر دانشی به نام فیزیک وجود ندارد . پزشک گفت : از من کاری ساخته نیست ، دردتان بی درمان است . شیمی دان گفت : شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید اگر قرار بود با یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهید داد . ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترین موجود روی زمین هستید . رسیدن شما به هم مساوی است با نابودی جهان . سیارات از مدار خارج می شوند ، کرات با هم برخورد می کنند ، نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید . فیلسوف گفت : متاسفم جمع نقیضین محال است . و بالاخره به کودکی رسیدند . کودک فقط یک جمله گفت : گفت به هم می رسید .

یک روز به یک دشت رسیدند . یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و نقاشی می کرد . خط اول گفت : بیا وارد آن بوم نقاشی شویم در آن حتما آرامش خواهیم یافت . و آن دو وارد دشت شدند . روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد . و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتها می گذشت . و آن جا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم می رسید .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 15:18  توسط نوید ارجمندنیا  | 

دانش آموزی به عنوان پروژه درسیش این تقاضانامه را بین 50 نفر توزیع کرد:
ماده ای به نام "dihydrogenmonoxide (DHMO)" امروزه در بسیاری از صنایع به کار می رود. ما به دلایل زیر خواهان کنترل شدید و یا حذف کلی این ماده از محصولات صنعتی هستیم
:
مشخصات این ماده به قرار زیر است
:
این ماده باعث ایجاد عرق و تهوع میشود
.
از اجزاء عمده باران اسیدی می باشد
.
در حالت گازی می تواند باعث ایجاد سوختگی شدید شود
.
ورود تصادفی آن به مجرای تنفس می تواند کشنده باشد
.
باعث تشدید خوردگی می شود
.
باعث کاسته شدن از توان ترمز خودروها می شود
.
درتومورهای بیماران سرطانی مشاهده شده است

از بین 50 نفری که تقاضانامه بین آنها توزیع شده بود:
43
نفر خواستار منع استفاده از این ماده شدند
.
6
نفر ممتنع بودند
.
فقط یک نفر فهمیده بود که ماده مورد نظر آب است
.
نتیجه اخلاقی: حتی در ساده ترین مسائل علمی، اگر متخصص نیستید خفه شوید.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 15:51  توسط نوید ارجمندنیا  | 

مادرش میگفت: دخترم بگذار راحتت کنم تمام زندگی آینده ات بستگی به همین چند دقیقه چای آوردنت دارد. پایت را که از آشپزخانه گذاشتی بیرون اول خوب همه چیز را نگاه کن و بعد سرت را بنداز پایین و با صدای آروم بگو سلام . نمی خوام پشت سرت حرف بزنن که چه قدر بی تربیته . یه وقت هول نشی ، رنگت عوض نشه ، با خودشون میگن : دختر آدم ندیده سینی چای را محکم بگیر مثل دفعه قبل نشه که دستت بلرزه و آقای دومادو شرمنده کنی. حواست جمع باشه ، اول بزرگتر یه وقت نبینمت که سینی چای رو یک راست بردی جلوی آقای داماد . فکر میکنن که حالا پسرشون چه آش دهن سوزیه . آروم و با حوصله راه برو و دوبار کمتر تعارف نکن . سرت رو بلند نکن ، آروم حرف بزن ، حتی اگه حرف خنده داری زدند ، نخند وگرنه فردا روت عیب میزارند که دختره بی حیا و پررو بود . عزیزم میدونم سخته ولی چند دقیقه بیشتر نیست . تحمل کن از قدیم گفتند : در دروازه رو میشه بست ولی در دهن مردم رو نمیشه .لحظه موعود فرا رسید . دستورها رو مو به مو اجرا کرد . یعنی چای رو دو دستی چسبیده بود وسعی می کرد به هیچ چیز فکر نکنه . و محکم واستوار قدم بر می داشت . همه چیز رو به راه بود چند قدم بیشتر نمانده بود که چشمش به مادر داماد افتاد . که چادرش را دور دور صورتش کشیده بود و در گوش دخترش پچ پچ می کرد ، گوش هاشو تیز کرد که صدای مادر داماد را شنید که می گفت : ماشاء الله هزار ماشاء الله همچین چایی میاره که انگار نسل به نسل قهوه چی بودن

 امون از حرفای مردم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 16:49  توسط نوید ارجمندنیا  | 

يك سخنران معروف در مجلسي كه دويست نفر در آن حضور داشتند، يك اسكناس بيست دلاري را از جيبش بيرون آورد و پرسيد: چه كسي مايل است اين اسكناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرين بالا رفت. سخنران گفت: بسيار خوب، من اين اسكناس را به يكي از شما خواهم داد ولي قبل از آن ميخواهم كاري بكنم. و سپس در برابر نگاههاي متعجب، اسكناس را مچاله كرد و باز پرسيد: چه كسي هنوز مايل است اين اسكناس را داشته باشد؟ و باز دستهاي حاضرين بالا رفت. اين بار مرد، اسكناس مچاله شده را به زمين انداخت و چند بار آن را لگد مال كرد و با كفش خود آنرا روي زمين كشيد. بعد اسكناس را برداشت و پرسيد: خوب، حالا چه كسي حاضر است صاحب اين اسكناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان، با اين بلاهايي كه من سر اسكناس آوردم، از ارزش اسكناس چيزي كم نشد و همه شما خواهان آن هستيد. و ادامه داد: در زندگي واقعي هم همينطور است، ما در بسياري موارد با تصميماتي كه ميگيريم يا با مشكلاتي كه روبهرو ميشويم، خم ميشويم، مچاله ميشويم، خاكآلود ميشويم و احساس ميكنيم كه ديگر پشيزي ارزش نداريم، ولي اينگونه نيست و صرفنظر از اينكه چه بلايي سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نميدهيم و هنوز هم براي افرادي كه دوستمان دارند، آدم پر ارزشي هستيم.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 14:55  توسط نوید ارجمندنیا  | 

خانم حمیدی برای دیدن فرزندش مسعود به محل تحصیل او در لندن آمده بود او در آنجا متوجه شد که پسرس با یه هم اتاقی دختر به نام ویکی زندگی میکند او به رابطه آن دو ظنین شده بود و این باعث کنجکاوی بیشتر او میشد ولی کاری از دستش بر نمی اومد از طرفی هم اتاقی مسعود خیلی خوشگل بود .

مسعود که فکر مادرش را خوانده بود به او گفت میدانم شما چه فکر میکنید اما به شما اطمینان میدهم من و ویکی فقط هم اتاقی هستیم .

بعد از چند روز مادر مسعود برگشت . یه روز ویکی به مسعود گفت از وقتی مادرت برگشته قندان اتاق من هم گم شده تو فکر میکنی مادرت اون رو برداشته . مسعود گفت شک دارم اما برای اطمینان بهش ایمیل میزنم . او در ایمیل خود نوشت : مادر عزیزم من نمیگم که شما قندان را از خانه ما برداشته اید و همچنین نمیگم که آن را برنداشته اید به هر حال قندان ما از وقتی شما به تهران برگشته اید گم شده . با عشق مسعود

روز بعد مسعود یه ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت کرد : مسعود عزیزم من نمیگم که تو با ویکی رابطه داری و همچنین نمیگم که رابطه نداری اما در هر صورت واقعیت این است که اگر ویکی از آن روز در تختخواب خودش میخوابید حتما تا الان قندان را پیدا میکرد . با عشق مادرت .....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 17:9  توسط نوید ارجمندنیا  | 

مرد جواني، از دانشكده فارغ التحصيل شد. ماهها بود كه ماشين اسپرت زيبايي، پشت شيشههاي يك نمايشگاه به سختي توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو مي كرد كه روزي صاحب آن ماشين شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود كه براي هديه فارغ التحصيلي، آن ماشين را برايش بخرد. او مي دانست كه پدر توانايي خريد آن را دارد. بلأخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فرا خواند و به او گفت: من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تو را بيش از هر كس ديگري دردنيا دوست دارم. سپس يك جعبه به دست او داد. پسر، كنجكاو ولي نااميد، جعبه را گشود و در آن يك انجيل زيبا، كه روي آن نام او طلاكوب شده بود، يافت. با عصبانيت فريادي بر سر پدر كشيد و گفت: با تمام مال و دارايي كه داري، يك انجيل به من ميدهي؟
كتاب مقدس را روي ميز گذاشت و پدر را ترك كرد. سالها گذشت و مرد جوان در كار وتجارت موفق شد. خانه زيبايي داشت و خانواده اي فوق العاده. يك روز به اين فكر افتاد كه پدرش، حتماً خيلي پير شده و بايد سري به او بزند. از روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود. اما قبل از اينكه اقدامي بكند، تلگرامي به دستش رسيد كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكي از اين بود كه پدر، تمام اموال خود را به او بخشيده است. بنابراين لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد. هنگامي كه به خانه پدر رسيد، در قلبش احساس غم و پشيماني كرد. اوراق و كاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها را بررسي نمود و در آنجا، همان انجيل قديمي را باز يافت. در حاليكه اشك ميريخت انجيل را باز كرد و صفحات آن را ورق زد و كليد يك ماشين را پشت جلد آن پيدا كرد. در كنار آن، يك برچسب با نام همان نمايشگاه كه ماشين مورد نظر او را داشت، وجود داشت. روي برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:52  توسط نوید ارجمندنیا  | 

روزی پسر کوچکی در خیابان، سکه ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن سکه آن هم بدون زحمت خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که او بقیه روزهای عمرش هم با چشم های باز سرش را به سمت پایین بگیرد و به دنبال سکه بگردد! او در مدت زندگی اش، 296 سکه 1 سنتی، 48 سکه 5 سنتی، 19 سکه 10 سنتی، 16 سکه 25 سنتی، 2 سکه نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده پیدا کرد، یعنی جمعا 13 دلار و 26 سنت. اما در برابر به دست آوردن این ثروت! او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید، درخشش 157 رنگین کمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد. او هیچگاه ابرهای سفیدی را که بر فراز آسمان ها در حرکت بودند، ندید. و پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشید و لبخند هزاران دهگذر، هرگز جزیی از خاطرات او نشد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 15:46  توسط نوید ارجمندنیا  | 

پسرک گفت : " گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد . "

پیرمرد گفت : " من هم همینطور . "

پسرک آرام نجوا کرد : " من شلوارم را خیس می کنم . "

پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور "

پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم ."

پیرمرد سری تکان داد و گفت : " من هم همینطور . "

اما بدتر از همه این است که... پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند .

بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد .

" می فهمم چه حسی داری . . . می فهمم . "

داستانکی از شیل سیلور استاین

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:19  توسط نوید ارجمندنیا  | 

شبي از شبها، مردي خواب عجيبي ديد. او ديد كه در عالم رويا پابهپاي خداوند روي ماسههاي ساحل دريا قدم ميزند و در همان حال، در آسمان بالاي سرش، خاطرات دوران زندگيش به صورت فيلمي در حال نمايش است.
او كه محو تماشاي زندگيش بود، ناگهان متوجه شد كه گاهي فقط جاي پاي يك نفر روي شنها ديده ميشود و آن هم وقتهايي است كه او دوران پر درد و رنج زندگيش را طي ميكرده است
.
بنابراين با ناراحتي به خدا كه در كنارش راه ميرفت رو كرد و گفت: پروردگارا ... تو فرموده بودي كه اگر كسي به تو روي آورد و تو را دوست بدارد، در تمام مسير زندگي كنارش خواهي بود و او را محافظت خواهي كرد. پس چرا در مشكلترين لحظات زندگيام فقط جاي پاي يك نفر وجود دارد، چرا مرا در لحظاتي كه به تو سخت نياز داشتم، تنها گذاشتي؟

خداوند لبخندي زد و گفت: بنده عزيزم، من دوستت دارم و هرگز تو را تنها نگذاشتهام. زمانهايي كه در رنج و سختي بودي، من تو را روي دستانم بلند كرده بودم تا به سلامت از موانع و مشكلات عبور كني!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:31  توسط نوید ارجمندنیا  | 

روزی روزگاری دو راهب، زیر رگبار و در جاده ای خارج از شهر به راه خود می رفتند که نا گهان سر یک پیچ دخترک جوان و زیبایی را دیدند که نمی توانست از گودال بزرگی که سر راهش بود، بگذرد.

یکی از دو راهب گفت:"دختر جان، من کمکت می کنم." و بی درنگ او را در میان بازوان خود گرفت و آن سوی گودال بر زمین گذاشت.

راهب دیگر، هیچ نگفت. دوباره به راه افتادند. تا اینکه شب هنگام به دیری رسیدند. وقت عبادت بود. پس از نماز، راهب دوم دیگر نتوانست خودداری کند و گفت:"برادر،تو خوب می دانی که لمس زنان بر ما راهبان حرام است، خصوصا زن های جوان و زیبا.پس تو چرا این کار را کردی؟"

راهب اولی جواب داد:"من آن دخترک همانجا رها کردم اما تو هنوز او را همراه آورده ای."

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:4  توسط نوید ارجمندنیا  | 

در شهري دور افتاده، خانواده فقيري زندگي ميكردند. پدر خانواده از اينكه دختر 5 سالهاشان مقداري پول براي خريد كاغذ كادوي طلايي رنگ مصرف كرده بود، ناراحت بود چون همان قدر پول هم به سختي به دست ميآمد. دخترك با كاغذ كادو يك جعبه را بسته بندي كرده و آن را زير درخت كريسمس گذاشته بود.
صبح روز بعد، دخترك جعبه را نزد پدرش برد و گفت: بابا، اين هديه من است. پدر جعبه را از دختر خردسالش گرفت و آن را باز كرد. داخل جعبه خالي بود
!
پدر با عصبانيت فرياد زد: مگر نميداني وقتي به كسي هديه ميدهي بايد داخل جعبه چيزي هم بگذاري؟

اشك از چشمان دخترك سرازير شد و با اندوه گفت: بابا جان، من پول نداشتم ولي در عوض هزار بوسه برايت داخل جعبه گذاشتم. چهره پدر از شرمندگي سرخ شد، دختر خردسالش را بغل كرد و او را غرق بوسه كرد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:3  توسط نوید ارجمندنیا  | 

يك زوج در اوايل ۶۰ سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن. ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين. خانم گفت: اوووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم. پري چوب جادووييش رو تكون داد و اجي مجي لا ترجي دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك QM۲ در دستش ظاهر شد. حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت: خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري ۳۰ سال جوانتر از خودم داشته باشم. خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!! پري چوب جادوييش و چرخوند و……… اجي مجي لا ترجي و آقا ۹۲ ساله شد! پيام اخلاقي اين داستان مردها شايد موجودات ناسپاسي باشن ، ولي پريها… مونث هستند !!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:45  توسط نوید ارجمندنیا  |